X
تبلیغات
زنده عشق



تاريخ : دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 | 5:59 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 8:40 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |
افسران - جانم فدای رهبر


تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 8:36 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |

این جمله نیز جمله وحشتناکی بود. حتی از تصویر او می توان حدس زد که سوریه در حال حاضر چه درد و رنجی را تحمل می کند.تصویر این کودک سوری که اخیراً در اینترنت منتشر شده و سایت به سایت پخش می شود، تصویری تکان دهنده و ترسناک است.

 

آخرین جمله ای که این کودک 3 ساله قبل از مرگ گفت این بود: «همه چیو به خدا میگم.»

 

این جمله نیز جمله وحشتناکی بود. حتی از تصویر او می توان حدس زد که سوریه در حال حاضر چه درد و رنجی را تحمل می کند. تابحال ده ها هزار تن از مردم سوریه کشته شده و بیش از 1 میلیون نفر از آنها آواره شده و حالا در اردوگاه ها زندگی می کنند.



تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 9:33 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |
مهندسی مکانیک به زبان ساده

بقیه درادامه مطلب..............

ادامه مطلب

تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 9:3 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |


تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 8:59 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |


تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 8:58 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |


تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 8:49 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |
iran3000ashpazonlineweblog13378412701.jpg

تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 5:45 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |


تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 7:33 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
.
.
.
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد.
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به
محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت.
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...
وارد حرم شد
و کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا
کمکم کن...

چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک
سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند.
به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...اما انگار چیزی شده
بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمیکرد...! انگار محترم شده بود... نگاه
هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه اینقد
زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد؛

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته !


تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 7:30 بعد از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 10:7 قبل از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |
واقعیتی تلخ این روزهای ما/کاریکاتور

تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 4:31 قبل از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |


شوهر نمونه که میگن همینه...!



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 4:28 قبل از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |
الهی

در بسته نیست
ما دست و پا بسته ایم . . .



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 4:24 قبل از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |
www.loogix.com. Animated gif

تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 4:21 قبل از ظهر | نویسنده : موسی طهمورثی خامنه |